X
تبلیغات
هیچ
قسم به این همه که در سرم مدام شده / قسم به من به همین شاعر تمام شده

و حالا...
دیگر خسته شده ام
سعی کردم از سال 87 این جمله را بر زبان نیاورم تا کسی دلش نگیرد، دلش نشکند....
ای همه ی عزیزانمٰ من دیگر خسته ام.
به اندازه تمام از خود گذشتن هایم خسته شدم
نفسم در نمیآید...
خیالتان راحت، اتفاق خاصی نخواهد افتاد...
زین پیش نبودیم و نبود هیچ خلل / زین پس چو نباشیم جهان خواهد بود...

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم بهمن 1392ساعت 22:14  توسط به پایان رسیده | 
مردی و مردانگی!
چه واژه ی عجیب و غریبی شده این روزها، حداقل برای من...

وقتی که معیارهایمان اینقدر تغییر کرده اند و معنا و مفهوم مردانگی دور بازو ریش و سبیل و قد و هیکل و آلت شده است...

اگر مردی به هیکل باشد که گوریل از همه ما مردتر است و اگر به ریش و سبیل باشد شامپانزه سرور مردان است. اگر به صدا باشد فیل لات تر از همه و اگر به آلت باشد همه ی ما نوچه های زرافه هستیم...

نگاه میکنم از غم یه غم که بیشتر است، به خیسی چندانی که عازم سفر است. من از نگاه کلاغی که رفت فهمیدم، که سرنوشت درختان و باغ من تبر است...

به کودکانه ترین خواب های توی تنت، به عشق بازی من با ادامه ی بدنت. به هر رگی که زدی و زدم به حس جنون، به بچگی که تو ام در میان جاری خون...

بیایید مرد باشیم، حتی اگر مونثیم... حتی اگر چیزی برای از دست دادن نداریم!

دیگر از این بدتر که نمیتواند باشد این زندگی، حداقل ما خوب باشیم...

به هرگزت که سوالی شد و نوشت کدام؟ به گریه کردن یک مرد آنور گوشی، به شعر خواندن تا صبح بی هم آغوشی...

به بوسه های تو در خواب احتمالی من، به فیلم های ندیده به مبل خالی من... به لذت رویایت که بر تن کفی ام، به خستگی تو از حرف های فلسفی ام...

قسم به این همه که در سرم مدام شده، قسم به من به همین شاعر تمام شده... قشم به این شب و شعرهای خط خطی ام، دوباره برمیگردم به شهر لعنتی ام

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم دی 1392ساعت 3:34  توسط به پایان رسیده | 
GODISNOWHERE

this can be read as "god is no where" or as "god is now here". every thing in life depends on how you look at them. so always thing positive

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آبان 1392ساعت 4:24  توسط به پایان رسیده | 

چه تلخ است این قهوه ی خوش طعم

چه تلخ است این وودکای روسی

چه تلخ است این سیگار با معرفت

چه تلخ است این شربت سینه خلط آور

چه تلخ است این شکلات تلخ 99%

چه تلخ است این هوای با کلاس تهران

چه تلخ است این زندگی...

آخرش هم نفهمیدم من زندگی میکنم یا زندگی مرا؟

ما انقلاب کردیم یا انقلاب ما را؟

و حس غریبی همچون شبکه ی چهار سیما که کسی مرا نگاه نمیکند مگر برای روشنفکر نمایی یا برای دیدن راز بقا و شکار شدنم...

و حس عجیب آمریکا بودن که هیچ غلطی نمیتوانم بکنم...

چه میکنند این احساسات و این تلخی ها که هر چه چیز خوب است، تلخ است...

هر چه چیز خوب است "حرام" است و شانس آوردیم زمان صدر اسلام نمیدانستند ماساژ چیست! یا اینکه شکستن قلنج چه صفایی دارد. وگرنه در قرن بیست و یکم باید دنبال "خونه خالی" و "مکان" میگشتیم تا همدیگر را ماساژ دهیم و قلنج هایمان را بشکنیم...

پیر مرد نگاهی به من کرد!

داشتم با تمام وجود و لذت آب میخوردم و به یاد نداشتم که ماه رمضان الکریم است

رو به آسمان کرد و گفت: سپردمت به دستای ابالفضل

لبخندی زدم و گفتم: مگه خودت دست نداری پدر جان؟

و جوانی با لبان خشک از روزه اش داشت با تلفن حرف میزد و کنار من در خیابان ولیعصر قدم میزد و میگفت: توی ترافیکه همتم، تصادف شده...

و زمانی که دختر جوانی با ساپورت و مانتو جلو باز و بادی که داشت میوزید از جلومان رد شد تازه فهمیدم گاهی گردن انسان کاری میکند که غلط کرده است گردن جغد...

و خدای بیچاره این روزها را میدید که گفت: یا ایُها الذینَ آمَنو، آمِنو...

و این فکر در سرم که چرا من در ایران متولد شدم، اصلا اینش قبول. چرا در این دوره زمانه متولد شدم، اینش هم قبول. چرا در این خانواده متولد شدم...

و آهنگی که به راستی میخواند: اینکه زاده ی آسیایی رو میگن جبر جغرافیایی، اینکه لنگ در هوایی صبحونه ت شده سیگار و چایی... 


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم مرداد 1392ساعت 3:25  توسط به پایان رسیده | 
گاهی چه میشود؟
که احساسات غلبه میکند بر دار و ندار انسان و حتی انسانیت انسان.
گاهی چه میشود منو شمای تحصیل کرده و گاها روشن فکر در میان ورق پاره ها و رمل و اسطرلاب به دنبال فردایمان میگردیم و از خود نمیپرسم که اگر این آدم از فردا خبر داشت، امروزش که فردای دیروز است محتاج پول منو شما نبود! پول میدهیم که بشنویم: سفری در پیش دارید. برای تصمیمی دو دل هستید، تردید نکنید. این ماه خبری خوشی به شما خواهد رسید!!!!
پ ن: ضر ضرای الکی...
گاهی چه میشود که فراموش میکنیم که دختر زیبایی که در خیابان میبینیم و با چشمانمان باردارش میکنیم معنی همان کلمه ی "ناموس" است که اگر پایش وسط بیاید سینه میدریم و خون میریزیم که آآآآی ناموسم. فقط ناموس ما ناموس است ما بقی همه بی ناموس؟
پ ن: اگر دچار زود انزالی هستید توصیه میشوید روی چشمهایتان  ...اندوم بکشید
گاهی چه میشود؟
که شیشه را برای بچه ی گل فروش بالا میدهیم و کولر ماشین را روشن میکنیم و صدای آهنگ را زیاد میکنیم که صدایش نیاید و با آهنگ میخوانیم: یه روز خوب میاد...
پ ن: همانطور که حق گرفتنی است، نه دادنی؛ یه روز خوب هم آوردنی است، نه آمدنی...
گاهی چه میشود که اگر مادر بگوید اتاقت کثیف است کلافه میشوی ولی دوست دخترت بگوید ماشینت کثیف است مثل بیمارستان صحرایی دنبال کارواش میگردیم؟
مادری که اندامش را متولد شدنت خراب کردی، بعید نیست افسردگی بعد از زایمان هم گرفته باشد
مادری که با تولدت آزادی اش را گرفتی، شبها خواب راحتش را گرفتی.
خانم زیبا و متشخصی که دیگر حتی فرصت اصلاح و آرایش نداشت در کنار تر و خشک کردن تو
دیگر ناخن هایش را بلند نمیکرد، لاک نمیزد، که تورا بشورد وقتی...
حالا چه شده که او شده سنتی، کوته فکر، قدیمی، خجالت آور و دوست دختر تو عشق زیبایت و عزیز دل و تمام قلب و روح و مقدم بر مادرت؟
پ ن: تا بوده چنین بوده!!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم تیر 1392ساعت 22:26  توسط به پایان رسیده | 
ما میرویم چون دلمان جای دیگر است / ما میرویم هرکه بماند مخیر است / ما میرویم گرچه ز الطاف دوستان / برجای جای پیکرمان زخم خنجر است

از سادگیست گر به کسی تکیه کرده ایم / اینجا که گرگ با سگ گله برادر است / ما میرویم ماندن با درد فاجعه ست / هرجا رویم بی شک از این شهر بهتر است

دیریست رفته اند امیران قافله / ما مانده ایم قافله پیران قافله / بر درب آفتاب پی باج میرویم / ما هم بدون بال به معراج میرویم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم تیر 1392ساعت 0:17  توسط به پایان رسیده | 
خواب نبودم.تا جایی که یادم می آید اسمش بیداری بود... گذشت زمان حس نمیشد؛ راستش را بگویم اصلا حسش نبود که حسش کنم. پدرم که از اتاق بیرون آمد با تعجب نگاه کرد و لبخند رضایتی زد که: بلاخره این بی شرف آدم شد و سحر خیزی پیشه کرد و من هم که حس نی ساندیس را به او تلقین میکردم با لبخندی لبخندش را لبیک گفتم که با خیال راحت از خانه خارج شود و برود سراغ آرمان های نسل سوخته ی در به درش که زمان کودکی شان پدر سالاری بود و موقع پدر شدنشان شد فرزند سالاری. خودشان هم نفهمیدند آنها انقلاب کردند یا انقلاب آنها را...آمدم پای تلوزیون نشستم. بین خودمان بماند، ماهواره ای داریم واقع در گوشه ی مخوفی از پشت بام که بیشتر از تمام قاچاقچی ها و عرازل و اوباش و عوامل صهیونیستی فلسطین اشغالی، مورد حمله و ضرب و شتم نیروی انتظامی و سربازان گمنام امام زمان قرار گرفته است... از آنجایی که من در بند انفرادی اتاقم به شکل ممنوع الملاقات و بلاعفو محبوس هستم و از جهان بیرون اطلاع چندانی ندارم از دیدن برنامه های پرمحتوای ماهواری و یک تحلیل جامعه شناسانه ی شخصی و قوی به این نتیجه رسیدم که مردم ایران افرادی چاق، کوتاه قد و معتادی هستند که از نارضایتی شدید جنسی و کوچکی آلات موسیقی جنسی رنج میبرند که بعضا دارای واریس و بواسیر و شقاق نیز هستند و افرادی دلسوز و وطن پرست در راستای رفع این مشکلات مجاهدت شبانه روزی میکنند، حتی نیمه شب...شخصی که در حال شکنجه روحی و روانی و گاها جسمی من است خوابش گرفته بود. هوا داشت کم کم روشن و سرد میشدقبلا به این حالت گرگ و میش میگفتند که نه روز بود و نه شب.از صدای کلاغ ها و گنجشکها و لیست خالی و آفلاین دوستان فیس بوکم فهمیدم که تنها موجود زنده ای که این ساعت بیدار است و خودآزاری میکند و چرندیات تحویل خوانندگان اعم از رپ و پاپ و هیوی متال و وبلاگ و فیس بوک میدهد کسی نیست جز این منه ناماندگار بی درمان...

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1392ساعت 5:36  توسط به پایان رسیده | 
اینجا سرزمین پنجرهای باز رو به دیوار و دیوارهای باز رو به پنجره است.سرزمین دل زدگی هایی که عادت شدند و عادت هایی که دل را میزنند...دروغ هایی که مثل روز روشنند و روزهایی که از شب تار ترند...منو تو کجای این سرزمین تفتیده گم شده ایم؟من کجا و تو کجا؟من در اندیشه اینکه در خیابان راه بروم و به خدا فکر کنم یا در مسجد باشم و به کفش هایم فکر کنم و تو در اندیشه تمسخر شریعتی؛ که با من باشی و به خیانت فکر کنی یا خیانت کنی و به با من بودن بیاندیشی...هرچه عکس از متفکران بجای مانده تصویر شخصی ست که دست بر پیشانی نخی سیگار لا به لای انگشتان دارد...اما هم نسل های من و تو چطور؟ چگونه می اندیشیم؟ برای تفکر چه ژستی داریم؟ اصلا آخرین باری که به تفکری غیر از نیازهای حیوانی یک انسان اندیشیده ایم کی بوده است؟از جلوی بساط کتاب های دست دوم و کمیاب یک پیر مرد گذر میکرد. لحظه ای ایستاد و به سگ ولگرد هدایت و بوف کورش نگاهی کرد و در ذهن خود به اینکه چقدر عکس سهراب برایش آشناست فکر میکرد...به ورق های کاهی کتابها نگاه میکرد:"یک مشق کاغذ پاره"خودش را جمع و جور کرد و رد و شد و چند قدم بعد که وارد ساندویچی شد، ساندیچ را با کاغذش خورد...
+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آذر 1391ساعت 2:17  توسط به پایان رسیده | 
در خانه با چراغ های خاموش نشسته ای و از نوری که از پشت پرده ی اتاق به داخل می تابد تازه میفهمی که کنار پنجره اتاقت یه تیر چراغ برق است. ولی باز هم در اشتباهی، چون نمیدانی که نور ماه است که به خلوتت سرک میکشد- واقعا انسان چه چیز را درست ادراک میکند؟-تلوزیون روشن و است و لال. میبینی ولی نگاه نمیکنی! فکر میکنی ولی نمی اندیشی!از کوچه مجاور صدای فریاد می آید؛ گوش تیز میکنی تا ببینی دعوا بر سر چیست و میبینی صدای شادی و شور کودکانی است که سوی آینده میدوند و در هر قدم قد میکشند، بزرگ میشوند. آنقدر بزرگ که دستشان به زنگ خانه شان میرسد ولی دیگر دستشان به خیلی چیزها نمیرسد...کاش هنوز نمیدانستم که دخترم یا پسر. کاش هنوز نمیدانستم که چرا در مهدکودک مهناز موهایش از من بلندتر است. کاش هنوز نمیدانستم که چگونه میشود ارضا شد.چند پلک میزنی و جرعه ای چای مینوشی و هرچقدر هم سعی کنی یادت نمی آید که به چه می اندیشیدی...

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام شهریور 1391ساعت 21:11  توسط به پایان رسیده | 
مردی نبود فتاده را پای زدن، گر دست فتاده ای بگیری مردی...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1391ساعت 19:40  توسط به پایان رسیده | 
سخن همچون دامن زنان است، هرچه کوتاه تر بهتر...
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1391ساعت 20:1  توسط به پایان رسیده | 
ساعت چهار و نیم صبح من شام میخوردم و پدرم صبحانه! و هردومان به تفاوت نسل ها می اندیشیدیم...

+ نوشته شده در  جمعه دهم شهریور 1391ساعت 16:49  توسط به پایان رسیده | 
در کتب قدما و بخصوص مشاهیر الرجال فلسفه بسیار آمده است که پایبندی به اصول واحده ادیان و مقدسات شرعیه ی شریعت لازم الاجرا که خیر، واجب الاجرا است.از این رو با تمام احترام قلبی که برای دین و شریعت قائلم میخواهم داستان فتوای ناپخته ای را برایتان بازگو کنم که بسیار ملال آور و تأمل برانگیز است.تا بحال به چای نوشیدن پیر زنان و پیرمردانی که اول قند را در چای میزنند و بعد در دهان میگذارند توجه کرده اید؟ آیا میدانید ریشه و مأخذ این عادت از کجا نشأت میگیرد؟داستان از این قرار است که حدودا چند سالی قبل از مشروطیت به دلیل مشکلات اقصادی واردات قند به ایران از سوی کشورهای خاور دور بخصوص چین متوقف گردید، از این رو بهای قند در بازارهای داخلی بشدت افزایش یافت تا حدی که قدرت خرید قند از مردم سلب شد و آتش اعتراض مردم شعله ور گردید و خشم مردم نمایان شد. از این رو تعدادی از علمای اعظام و فقهای أعلام، خوردن قند را حرام اعلام نمودند تا مردم خوردن قند را ترک کنند و قائله خاتمه یابد!!!پس از چندی اوضاع اقتصادی بسامان گردیده و چون واردات قند از سر گرفته شد، قیمت این محصول نیز به تعادل و تناسب قبل رسید.حال چاره چه بود؟ قند حرام گشته بود و از فتوای مراجع تقلید هم که نمیشد سر پیچی کرد، ولی نمیشد که تا ابد هم چای تلخ نوشید...فتوای دوم از این قرار بود:توصیه میگردد برای حلال شدن قند جهت نوشیدن چای، ابتدا قند را در چای "غسل" دهید تا حلال گردد و بعد میل کنید...و این چنین بود که پدران ما تا همین چند سال پیش قند را با چای غسل میدادند.حال خود قضاوت کنید؛ ایراد بر کسی وارد است که این فتوا را میدهد یا کسی که این فتوا را میپذیرد؟

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مرداد 1391ساعت 5:37  توسط به پایان رسیده | 

من در اندیشه باران بودم

قاصدک بود که یادت را برد!

و در آن بارگه خالص دلتنگی ما، شاپرک بود که با خود میگفت:

کاش باران امشب، غم دل را می شست.

و به دریای جنون راهی بود، که شب هنگام و زمان تپش دلهره ها، باز میشد غزلی از ته دل سر میداد...

اندکی صبر و درنگ...

لحظه ای خیره به تو...

باز آغازِ اقاقی تنهاست

و در این رخوت جان کاه پریشان سحر

و در این جنگ میان ابدیت با مرگ، دل شب بو تنهاست

نگران لحظات گذران، مانده به صبح...

و صدای بوفی که به سر منزل مقصود رسید

و نگاهش هرگز، آشنای در و دیوار خیالات نبود...

مرد تنها خندید، و نگاهش به افق خیره نماند!

جیرجیرک خوابید و صدای ضربان ازلی می آمد...

مرد با خود میگفت:که چه تنهاست اگر ماهی کوچک در آب، نگران افق آبی دریا باشد...

 

 
+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم تیر 1391ساعت 16:45  توسط به پایان رسیده | 

مرا به خاطرت نگه دار...

اگرچه شب ستاره چین است، اگرچه غصه نقطه چین است!

مرا به خاطرت نگه دار...

که رسم زندگی همین است، که غم همیشه در کمین است!

مرا به خاطرت نگه دار...

اگرچه وسع من همین است، ولی همیشه خاطرت عزیز است!

زگریه سوی چشم من نمانده اما، که گفته احتمال دیدنت بعید است؟

تمام خاطرات خوش گذر نمودند

بمان به خاطرم که خاطرت عزیز است...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1391ساعت 4:2  توسط به پایان رسیده | 

خیلی وقت ها پیش آمده که پیشآمد های بد را به پیشانی مان پیوست کرده ایم و پشیمان گشته ایم از پیشینه ی بی پشتوانه مان که پیش از شروع پریشانمان کرد و پشت سر بر پشیزی پیش فروشمان نمود...

و همیشه پوشاندیم آن پیشنهادهای پر از شک و شبهه ی عده ای شب زده را که شباهت های بیشماری به شلاق های شدیدالضربت شعاعر دین دارد که شرف را از دل مشروع شریعت شستند و بر پیشخوان شرم آویختند...

شاید این شبهای شوم گذر کردند. گرچه در این گذر، شب بو هم شبانه کوچ خواهد کرد ولی همیشه شروع، شهامت شیر مردی شریف را میطلبد که شباهتش به شیر فقط نعره های شرورش نباشد.

در این شب نوشتار شورانگیز شاید حق دارد عشق که شتابان شمیم شاعرانه ی صبر را در شریان های مشام ناشنوایم میشوراند.

و شاید هم در بارش باران و ریزشش از سقف سوراخ حوصله حرف "ش" است که بر روی نوشته هایم چکه میکند!

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم خرداد 1391ساعت 16:59  توسط به پایان رسیده | 

نگاه مرد مسافر به روی میز افتاد: چه سیب های قشنگی!

حیات نشئه ی تنهاییست...

و میزبان پرسید: قشنگ یعنی چه؟

قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه ی اشکال. و عشق، تنها عشق، تو را به گرمی یک سیب میکند مانوس.

و عشق، تنها عشق، مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد. مرا رساند به امکان یک پرنده شدن.

و نوش داروی اندوه، صدای خالص اکسیر میدهد این نوش...

و حال شب شده بود، چراغ روشن بود و چای می خوردند: چرا گرفته دلت؟ مثل آنکه تنهایی! چقدررر هم تنها...

خیال میکنم دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستی!

"دچار" یعنی "عاشق" و فکر کن چه تنهاست اگر که ماهی کوچک دچار آبی دریای بیکران باشد...

چه فکر نازک غمناکی...

و غم تبسم پوشیده ی نگاه گیاه است...

و غم اشاره ی محوی به رد وحدت اشیاست...

خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند و دست منبسط نور روی شانه ی آنهاست

نه...

وصل ممکن نیست...

همیشه فاصله ای هست...

اگر چه منحنی آب بالش خوبیست برای خواب دلاویز و ترد نیلوفر، همیشه فاصله ای هست...

دچار باید بود، وگرنه زمزمه ی حیرت میان دو حرف حرام خواهد شد!

و عشق سفر به روشنی اهتزاز خلوت اشیاست...

و عشق صدای فاصله هاست...

صدای فاصله هایی که غرق ابهامند...

نه! صدای فاصله هایی که مثل نقره تمیزن دو با شنیدن یک "هیچ" میشوند کدر!

همیشه عاشق تنهاست...

و دست عاشق همیشه در دس ترد ثانیه هاست.

و او و ثانیه ها میروند آنطرف روز!

و او و ثانیه ها روی نور میخوابند!

و او وثانیه ها بهترین کتاب جهان را به آب می بخشند و خوب میدانند که هیچ ماهی هرگز هزار و یک گره ی رودخانه را نگشود و نیمه شب ها با زورق قدیمی اشراق در آب های هدایت روانه میگرددند و تا تجلی اعجاب پیش میرانند.

هوای حرف تو آدم را عبور میدهد از کوچه باغ های حکایات و در عروق چنین لحن، چه خون تازه ی محزونی!

"حیاط روشن بود و باد می آمد و خون شب جریان داشت در سکوت دو مرد..."

سهراب سپهری

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391ساعت 0:25  توسط به پایان رسیده | 

ساده دل بودم که میپنداشتم دستان نااهل تو باید مثل هرعاشق، رها باشد...

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم اسفند 1390ساعت 22:39  توسط به پایان رسیده | 
دیگر از این سلام های ضبط شده بر آداب لاجرم خسته ام ولی، سلام.

بین تمامی جملات امید بخش و روحانی که هر روز میشنوید، پیامک های زیبا و روح بخش و امید افزایی که هر روز دریافت میکنید، بیایید کمی روشن بین باشیم...

کمی ناامید شویم، هیچ اتفاق خاصی نمی افتد. این همه امیدوار بودیم، چه شد؟ بیایید کمی ناامیدانه به زندگی نگاه کنیم...

این نوشته ها نه از کتاب های کافکا هستند و نه از گفته های صادق هدایت. حرف های دل یک نفر است که از خستگی راه های بی مقصد، دیگر رمق برخاستن ندارد.

حرف بر سر آرزوهای بر باد رفته و تفکرات از دست رفته و امیدی ته کشیده است.

بر خلاف تمام گفته های زیبا و رنگارنگ و شیرین، زندگی رسم خوشایندی نیست!

هرگاه برای چیزی تلاش کردیم دیدیم کسی صاحب خواسته های ماست که داشتن آرزوی ما برایش چیزیست تکراری و بیهوده. و چه بسا ما چیز های تکراری و بیهوده ای داریم که برای کس دیگری، آرزوست. آخر این چه دنیای مزخرفی است که ساخته اند؟

نمیدانیم نگران این دنیا باشیم که هیچ برایمان نداشت، یا نگران آن دنیا که مسلما چیزی برای ما مردم بی دین و بی نماز و بی خدا ندارد.

دنیایمان شده است آخرت یزید. سینه ما هم دشت کربلایی است برای خودش، حیف که گریه کن و روضه خوان ندارد این دل بی نوا...

این زندگی که همه برای زنده ماندن دست و پا میزنند چه چیز قشنگی دارد جز وابستگی هایی که دست و پای احساس مان را بسته است و در این دنیا نگه مان داشته است. به قول سقراط: "هیچکس که هنوز آن دنیا را ندیده است. از کجا معلوم؟ شاید آنجا، جایی بهتر از این دهکده باشد!"

فکر کنم همه ی ما وقت به دنیا آمدن گریه کرده ایم. چرا؟ حتما فکر میکردیم شکم مادر بهترین جای ممکنم است و دنیایی که قرار است به آن وارد شویم، جایی ترسناک و بی رحم و عذاب آور.

فکر کنم همه ما وقتی کسی را از دست میدهیم گریه میکنیم. چرا؟ حتما فکر میکنیم این دنیا بهترین جای ممکن است و دنیایی که قرار است بعد از مردن به آن وارد شویم، جایی ترسناک و بی رحم و عذاب آور.

چه میدانم!

+ نوشته شده در  جمعه پنجم اسفند 1390ساعت 3:36  توسط به پایان رسیده | 
... و بیماری قلب من نوستالژی است

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مرداد 1390ساعت 2:47  توسط به پایان رسیده | 

روزی روزگاری در محفلی از جمع دوستان، رفقای شفیق در حال گفت و شنود بودند و هرکس خاطره ای میگفت. یکی گفت: سال گذشته با کاروانی تجاری در سفر چین و ماچین بودیم که ناگاه راهزنان راه بر ما بستند و کاروانیان را دو دسته کردند، به نیمی از ما تجاوز کردند و نیمی را کشتند. در محفل، دوستان همه متعجب و مبهوت شدند و وی چون آبرویش را در خطر یافت گفت: البته من را کشتند!!!

خب، خدا رو شکر دوباره حالم خراب است و باز میتوانم بنویسم!

آنقدر امشب خرابم که قول میدهم اگر سیگاری بودم امشب دو پاکت سیگار میکشیدم. خوش به حال سیگاری ها...  سیگار کشیدن هم به ما نیامده.

امشب دوست دارم مثل روشنفکر نماهای پوپولیست دهه ۶۰ و ۷۰ یک کلاه لورکایی بر سر بگذارم و یک روانویس گران قیمت در دست بگیرم و با سیگاری گوشه سمت چپ لب و دستی روی پیشانی به مینی ژوپ منشی دفترم فکر کنم و از مشکلات فقر فرهنگی جامعه و مضررات مدرنیته بنویسم... روشنفکر نمایی هم به ما نیامده.

خوشا به حال زنان که میتوانند فاحشه باشند. ای کاش من فاحشه بودم. حداقل این موقع شب تنها نبودم. شاید این موقع شب حتی اگر در حال احتضار هم باشم کسی از دوستانم خوابش را بر هم نزند و به بالین من نیاید، ولی مطمعنا اگر یک فاحشه بودم اکنون دوستان در محفلم هم چون پروانه تا صبح دور شمع تنم میچرخیدند... فاحشگی هم به ما نیامده.

چند وقت پیش که حال و حوصله ای داشتیم با تعدادی از رفقا و شفقا بیرون زدیم که از خودمان بیرون شویم که مورد فتوت و شفقت برادران غیور نیروی انتظامی قرار گرفتیم، راه بر ما بستند و ما را دو دسته کردند. فکر بد نکنید لطفا... صد البته من را کشتند!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم خرداد 1390ساعت 2:35  توسط به پایان رسیده | 
عجب!!!

زندگی چرخید و چرخید و مرا اینجا نشاند... چه کسی فکرش را میکرد؟

من و این حرف ها  و کارها؟ من و این همه دوست؟ من و این همه دشمن؟

روزی روزگاری تنها من بودم و یک دنیا هدف و آرزو و حرف و حدیث. گذشت سالها مرا از تنهایی در آورد ولی قیمتش آرزوهایم بود. اما حالا باز تنها هستم، با این تفاوت که آرزوهایم را خرج کرده ام.

عجب!!!

هر چیز قیمتی دارد و باید برای به دست آوردنش چیزی خرج کرد، چند چیز دیگر برای خرج کردن دارم. مثل غیرت، عشق، احساس و چند چیز دیگر که این روزها عتیقه محسوب میشوند و دلم را کرده اند مثل بقچه ی مادر بزرگ ها. مادر بزرگ، یاد مادر بزرگ خدا بیامرزم افتادم که همیشه میگفت: روزی که من از این دنیا رفتم غلط میکنید اگر برایم گریه کنید، حالا که زنده ام قدرم را بدانید.

هی... مادر بزرگ. حالا به حرف های غریبت رسیده ام، فهمیده ام که خوب تورا بد شنیده ام...

روزگار خوبی ندارم این روزها. شما چطور؟

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اردیبهشت 1390ساعت 0:58  توسط به پایان رسیده |